تبليغاتX
وب نوشته های محمد تقوایی
......... (( اي كه از نامت نگاهم جان گرفت....... تا به دنيا آمدي باران گرفت))

 

بعد از گذشت چند ماه

با روایتی دیگر

 

دختری به نام پروانه

 

مثل یک عروسک بی جان-روی تختخواب بیگانه

ساکت و بی غرور و بی احساس-با دلی شبیه ویرانه

 

با دلی که داشت می مرد-توی ساعتی پر از نفرت

بوسه بر لبان او می ریخت-یک غریبه مرد دیوانه

 

که پدر فروخت او را ، به دو تا چک ناقابل

دست پاک و کوچکش را دید - توی دست مرد بیگانه

 

... و در آن شب طولانی ، یاد مرگ مادرش افتاد

یاد لحظه ای که می خندید - رو سرش می کشید شانه

 

یا <ترک می کنم> های پدر ، توی آخرین پک تریاک   

که تمام غیرتش را یاخت ، پای آن قول مردانه

 

و به یاد آن پسر افتاد ، در صف شلوغ نانوایی

جمله ای جواد و تکراری - (( عشق من تویی پروانه))

 

یاد آن برادرش را که - توی بد مستیش با چوب

به سراغ خواهرش میرفت ـ به همان دلیل مردانه

***

و پس از دقایقی در خون- غنچه رز تنش خشکید

کار او گذشته بود از مرگ - رو سرش خراب شد خانه

 

و سکانس آخر قصه -( خودکشی ، تیغ ، رگ دست )

تیتر اعلامیه ترحیم ـ دختری به نام  (( پروانه ))

 

مهاباد-۸۶

+ نوشته شده توسط محمد تقوایی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 12:12 |
 

این صفحه به زودی به روز میشه

 

 

 

 

 

 

چــهار فصــل خــدا هم شده خــزان بي تو

 

سياه چالــه سرديــست اين جهان بي تو

 

 

يكي دو چاي و غروب و لبم  كه يك بوسه ـ

 

ـ نــمي زنـد به لـب داغ استـــكان بي تو

 

 

مگر نه اينكه دو بال پريدنت هم ريخت

 

نمي كــشد دل من پر به آسـمان بـي تو

 

 

نيامـدي و هنــوزم نــشسته ام تنها

 

كنــار ساحــل دريـاي بي كـران بي تو

 

 

چـه زود  رفت تـمام  جــواني ام بـر باد

 

چه زود پير شد اين شاعر جوان بي تو

 

 تهران ـ تير ماه ۸۶

 

                از راست نشسته : آزاد شاهویی-محمد تقوایی - پیمان اسپوکه

 

+ نوشته شده توسط محمد تقوایی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:55 |

 

جمعه سرد و بی روح اواسط اسفند ماه

       عبور از کنار زندگان خفته در خاک

       بوی کافور

       و مردگانی در انتظار تشییع

       روی تخت های گرم سرد خانه...

      و اینک در روایتی از مرگ   :      

 

 

    

   

  داغ تازه عروس

 

       مثل بار زندگی بر دوش ، روی قلب و سینه سنگین است

       داغ نوجوان تازه عروس ، بر دل مادری که غمگین است

 

    حادثه / اتفاق یا تقدیر - از سر پیچ دره می افتد

     تیتر روزنامه فردا: (( دره قاتلی پر از کین است))

 

روز جمعه ساعت ارواح، مرده شور خانه گیج و شلوغ

روبروی لاشه ای در خون ، ادکتی به نام شیرین است

 

جمعیت تیره پوش مثل کلاغ ، کفن مرده قنداق سفید

روی نعش دخترک داماد ، لابه لای خواب شیرین است

 

سفر از اوج دستهای بلند - بانگ لااله الا الله

قطعه سیصد و چهار یا پنج ـ نوبت قرائت یاسین است

 

در میان ضجه ها بر گوش ، میرسد به لهجه ای شرقی

دخترم منزلت مبارک باد ، منزلی که بی تو غمگین است

***--***--***

دخترک به خاک خواهد رفت ، گرچه داغ رفتنش اینجا

مثل بار زندگی بر دوش ، روی قلب و سینه سنگین است

                      

تهران ـ اسفند ۸۵

  

+ نوشته شده توسط محمد تقوایی در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 14:49 |

 

گالري عكس من...

 

 

چشمانم از محبتتان شاد می شود

از قید و بـند فـاصله آزاد مـی شـود

 

یعنـی که بیستـون فـاصـله ها ؛ خـاتـون

زخمی به دست تیشه فرهاد می شود

 

مانـند  بو تـه های بلـند  خشخـاشـی

آدم به چشم های تو معتاد می شود

 

نذرم قبـول شد و ایل مغـول گریـخت

امشب دل خراب من آباد می شود

******

چیزی شبیه معجزه شد خدایا شکر

چشمانم از محبتتان شاد می شود

 

اتوبوس مهاباد - تبریز ـ آبان ماه ۸۵ 

 

+ نوشته شده توسط محمد تقوایی در جمعه سوم آذر 1385 و ساعت 20:58 |

 

کلیک کنید...

 

در گور خاطرات خوشم خاک می شوی

پـــایان تلخ قصه غمنـــاک  می شــوی

 

امشب به دست زخمی امـواج بـیقرار

کم کم ز روی ساحل دل پاک می شوی

 

دیدم؛ به چشمهای تو معتاد می شوم

دیدم تو مثل شیره و تریاک می شــوی

 

گفتـم حــذر کنــم از فریب چشــمهات

با این نگاه خود چه خطر ناک می شوی

 

وقتی که پیله های دلم درد می کشند

سوهان روح و مته بر ادراک می شـوی

 

************

با عرض تسلیت به شما و یک خداحافظ

در گور خاطرات خوشم خاک می شــوی

 

 مهاباد ـ چهارم ابانماه ۸۵

+ نوشته شده توسط محمد تقوایی در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 21:6 |

 

 

چیزی نگفتم و دهنم را گره زدم

در گور چشم تو کفنم را گره زدم

 

یکسال و چند ماه و روز و هفته را

بـا درد و رنجــها ، بدنم را گره زدم

 

ماننـد فرش دستبـافم و پر از گره

از بسکه قلب و روح و تنم را گره زدم

 

نزدیک بغضهای فرو خورده ام هنوز

چیزی نگفته ام ، دهنم را گره زدم

۳۰مرداد ۸۵ـ مهاباد

+ نوشته شده توسط محمد تقوایی در شنبه ششم آبان 1385 و ساعت 20:2 |
 

 
Powered By
BLOGFA.COM
html